الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) ( مترجم : سيد علي محمد موسوى جزائرى )
92
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى )
فرا گرفت و شنيد كسى مىگفت : « نابود گرديد لات و عزّى - نام دو بت بزرگ - » . خالد پيش پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و قصهء خود را براى آن حضرت صلى الله عليه و آله نقل كرد . وآنگاه اسلام آورد . و پس از آنكه مسلمان شد از ترس نزديكانش غايب گرديد . پدرش ازقضيه اوباخبر شد . كسى را بهدنبال او به طائف فرستاد ولى او را نديد . خبر آوردند در بالاى مكّه در شِعب ابو دبّ خزاعى منزل گرفته است . پدرش فرستاد او را آوردند پس با عصايى كه همراه داشت چنان او را زد كه عصايش شكست و گفت : از محمّد پيروى مىكنى ؟ با اينكه مىبينى او با قوم خود از درِ خلاف در آمده و از خدايانشان عيبجويى نموده ، نياكانشان را گمراه و اهل آتش مىخواند . خالد گفت : به خدا سوگند ! او راستگوست . پدرش گفت : او را راستگو مىخوانى ؟ ! خالد خواب خود را براى پدرش نقل كرد . پدرش گفت : اى فرومايه ! هرجا مىخواهى برو كه من قوت تو را قطع مىكنم . و به پسران خود گفت با او سخن نگويند . « 1 » 9 - خواب هشدار دهندهء عاتكه ، دختر عبدالمطلب تاريخ طبرى : وقتى ابوسفيان از سفر تجارت باز مىگشت و به حجاز نزديك مىشد اخبار را پيگيرى مىكرد و از ترسى كه بر اموال مردم داشت از كاروانهايى كه از حجاز مىآمدند از اخبار رسول خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان كسب اطّلاع مىنمود . تا اينكه در سفرى به او خبر رسيد كه محمّد ياران خود را به قصد حمله به تو
--> ( 1 ) - أنساب الأشراف : 5 / 429